جمعه شبا مثِ دیوونه ها میومد در میزد می گفت: شب زود بخواب صبح شنبه بریم شمال تو راه رو شیشه بارون بزنه!
بلند میشدم مثِ این دیوونه ها صبح زود شال و کلاه میکردم که تنها نره!
تا اتوبوس یه نفس می دویدیم که جامون نذاره…وقتی می نشستیم نفسامون رو شیشه بخار میشد.
سرش گیج می رفت.حالش بد می شد. دستشو می گرفتم که دوباره گم نشه! شیشه رو باز می کردم…صدای کلاغ میومد…بارون می خورد رو صورتامون… دستشو میبرد بیرون…لبخند میزد…
می گفت: از این بارون ریزاست که گُلی دوس داره! کاش منم بارون می شدم!
اروم می گفتم: تو یه عمر چتر بودی! بدون اینکه کسی بفهمه…
شیشه رو می بست…یه چیزایی زمزمه میکرد…آوازای شمالی!
هوشنگ یادش داده بود…
تنها دلخوشیش انزلی بود و رویاهای فرانسه… وقتی می خوابید تو کوچه های پاریس گم میشد!
گُلی رو صدا میزد…می گفت: چتر نمی خوای؟ زیر بارون سرما می خوری ها!
این قدر روی اون پُل وایستاد و دنبالش گشت تا اخر سر خودش لابلای مِه و بوق کشتی ها گم شد!
بعد از اون هوشنگ همیشه اروم زمزمه می کرد: جمعه به احترام فرهاد
سال هاست که ساکت مونده…..

داستانکهای خود را برای انتشار در پندار بفرستید.